







مجموعه کامل مانگا Goodnight PunPun (شب بخیر پون پون)
سطح خواندنی
۳۰ درصد مشابه اورجینال، صرفا مناسب خواندن
سطح کلکسیونی
مناسب برای کلکسیون و خواندن
سطح خدا
سطح خدا: تا ۸۰ درصد مشابه اورجینال( پرطرفدار ترین✅)
اخوی جان…
ببین، این Oyasumi Punpun نه مانگاست، نه داستان، این یه سفره. یه سفرهی بیرنگ، انداخته رو دل آدم، پر از حرفای نگفته، پر از بغضای گرهخورده، پر از “اگه میشد”هایی که هیچوقت نشد.
پونپون خود خود ماست اخوی، فقط با یه کلهی پرندهای کشیده شده که بگه: "این صورت من نیست، نپرس کیام." از همون بچگی، دنیا براش یه مشت سرفه و دعوا و دروغ بود. مامانش؟ داغونه. باباش؟ گم شده بین مشتش. دلش؟ یه حیاط خلوت پر از تار عنکبوت.
پونپون یه کاری میکنه که خیلیامون میکنیم: همهچی رو تو خودش میریزه. در ظاهر بچهی مودب و آرومیه، ولی تو دلش؟ قشنگ آتیش گرفته.
عاشق میشه، میبازه، از دست میده، میره ته چاه. ولی داد نمیزنه اخوی. چون یاد گرفته که صدا داشتن یه امتیازه، نه حق.
این مانگا یه جور درد داره که نه میتونی بخندیش، نه میتونی بندازیش دور. از اون درداس که ته دل آدم جا خوش میکنه. طنزشم تلخه اخوی… مثه وقتی که فلافل میخوری و سسش کِپَک زده ولی گرسنهای، میخوری بازم. پونپون هم همینطوره؛ تلخ، ولی میخونیش چون حس میکنی یه جایی از وجودت داره صداش میزنه.
یاد میگیری که بعضی آدما قرار نیست خوب شن. بعضیا قراره فقط دوام بیارن. زنده بمونن، همین. نه قهرمان، نه ضدقهرمان. فقط یه موجود خستهی بیادعا.
اخوی، این مانگا پره از جملههایی که بعدش یه سکوت میاد، یه سکوت که تو دلش هزار تا فکره.
جوری که وسط خوندنش میگی: «خاک تو سر من که هنوز فکر میکردم تنها داغون عالمم.»
پایانش؟ نه دلگرمه، نه دلسرده. یه چیزیه تو مایههای "همینی که هست". ولی همینم غنیمته. چون راستش ما آدما آخرشم میرسیم به یه نقطهای که دیگه نمیخوایم خوشحال باشیم، فقط میخوایم آروم باشیم.
اخوی، اگه یه روزی خواستی به دلِ خودت سر بزنی، به اون تهتهای بیچراغ و بیصدا، بشین Punpun رو بخون. شاید خودتو پیدا کردی. یا لااقل فهمیدی دیوونه بودن، تنها بودن، یا شکسته بودن فقط مشکل تو نیست.
و اگه هم پیدا نکردی؟
بیخیال… بیا چاییتو بخور، یه شب دیگهست… یه شبِ بخیر پونپونی.
اخوی جان...
ما یه روزی بچه بودیم، شاد و خنگ و بیخبر از پیچش مغز و موی دنیا. بعدش چی شد؟ دنیا خورد تو سرمون یا ما خوردیم به دنده چپ زندگی، معلوم نیست. ولی خب... از یه جایی به بعد دیگه نخندیدیم. یا اگه خندیدیم، لب بود، دلمون نبود.
پونپون اخوی؟ اون یه قهرمان نیست، یه آینهست. آینهای که خودتو توش میبینی، وقتی ساعت ۳ نصفشبه و دلت گرفته ولی نمیدونی از چی. همون وقتا که گوشی تو دستته، چراغا خاموشه، صدای کولر میاد، ولی صدای خودت نمیاد. چون ته کشیدی. چون یهجوری زندهای که انگار مردی.
پونپون نه داد میزنه، نه گریه میکنه، ولی همش انگار داره میمیره. یه مرگ آهسته. یه مرگ با لبخند خشک. اخوی، تو هم میفهمی چی میگم، نه؟
این دنیا مثه یه جوک بیمزّهست که همه دارن بهش میخندن، جز تو. بعدم میان میگن: «چرا انقدر تلخ شدی؟» خب عزیز دل، شاید چون هیچکس یه لیوان آب شیرین برام نریخته!
پونپون به همه میگه حالش خوبه، ولی تو دلش؟ زلزله، اخوی. نه از اون ۴ ریشتریا. از اونایی که خونهدلُ با خاک یکسان میکنن. ولی بازم لبخند میزنه، چون آدما از تلخی میترن. تلخی رو تو چایی میخوان، نه تو چهره.
پونپون عاشق شد؟ شد. ولی مگه عشق همیشه گل و بلبله؟ نه اخوی. گاهی عشق مثه خار میمونه، میره تو قلبت، خون میاد، بعدم میگن: «اوه، چه عاشق نازنینی!»
زندگی پونپون انگار یه داستانیه که نویسندش دیگه حال نوشتن نداره. یا داره، ولی مسته. یهو خوشحال میکنه، یهو پرتت میکنه ته چاه. و تو؟ تو فقط باید بخونی و بگی: "باشه، قبول." چون راه دیگهای نیست.
ولی خب، یه چیزی هست. همین پونپون، با اون همه تاریکی، یهجوری باعث میشه حس کنی تنها نیستی. یهجوری میگه: «آره اخوی، منم دیدم تاریکی رو. و هنوز زندهم.» همینه که درد رو یهکم قابل تحمل میکنه.
و توی همین ویرونی، همین لبخندای شکسته، یه جور نجاته. یه جور فهم. یه جور «بیا بغلم اخوی، با هم گم شیم تو این تاریکی، ولی حداقل باهم.»
این کپشن تقدیم به تو، که هنوز داری نفس میکشی، هنوز داری میخونی، هنوز یهذره امید ته دلت هست، حتی اگه خودت ندونیش.
زنده بمون اخوی، چون هنوز پونپون هم تموم نشده...